
از دنیای واقعی فرای میکنی پناه میاری به این دنیای
مجازی به این دنیای پوچ اما وقتی از اینجا هم کم میاری
وقتی از اینجا میبری وقتی از اینجا میخواهی فرار کنی
به کجا باید پناه ببری ؟
باید بری به دنیای واقعی؟ خدایا یه بار جواب بده
من که گریه نمیکنم
تنها غبار تنهاییست که چشم هایم را می سوزونه
نگاه کن من میخندم !
این ها که اشک نیست ؟ حق با تو !
گونه هایم خیس است
آخر همین لحظه قبل اینکه بیایی زیر بارون بوده ام
من که گریه نمیکنم
فقط بارون من و سفت و سخت در بر گرفته
و چشم هایم و خیس کرده
هق هق بی صدایم را می گویی ؟
چیزی نیست نگران نباش
شاید درون وجودم چیزی برای همیشه شکسته باشد
نگاهم کن هر چند که به پهنای صورتم اشک میریزم
ولی لب هایم میخندد
ببین که شادم
من که گریه نمیکنم